خرید بک لینک
تووی آن منفی یک کوفتی داشتم میدویدم سمت انتشارت کوفتی تر! همان جایی که رییس دانشکده ی مان بخاطر

حفظ فرعونیتش زده بود آقای "صاد" را بیرون کرده بود. ما مثل برده های سیاه کلی برای آقای "صاد" امضا جمع

کرده بودیم که بیرونش نکنند.حتی شماره مقدس دانشجویی مان را هم زده بودیم تنگش! اما شما نمی دانید...

شما نمی دانید که این فرعون ظالمی که در این هرم از اهرام ِبهشتی فرمانروایی می کند چقدر "یک دنده است"!

اما من می دانم که فرعون قبلی دانشکده مان "دنده اتومات" بود! این را فقط من می دانم.

آنقدر اتومات بود که وقتی برای اعتراض به نان خشک گیر کرده در گلویم به دفترش رفته بودم گازش را گرفت و

رفت! قسمتی از لپم را؟! نه! هرگز!

برای نان خشک؟ هرگز! من برای اعتراض به ضد فرهنگ بازی های "مهرزاد" رفته بودم. او ضد فرهنگ بود و

می خواست سیبیل های زن در استخر را بکند توی چشمم!

اما من مقاومت می کردم. من باید فرهنگ وطنم پاره ی تنم- آن شورت پا کوتاه ِیوزارسیف- را حفظ میکردم.

گفتم یوزارسیف! توی منفی یک کوفتی به سمت انتشارات کوفتی تر می دویدم که جزوه ی یوزارسیف نبی را

بخرم! چون پس فردا امتحان یوزارسیف نبی را داشتم! معاون فرعون!

من خیلی شنیده بودم از سایر برده ها که معاون ِفرعون او را در فرعونیتش یاری نمی کند و خیلی آدم خوبی

است. حتی شنیده بودم یک زن تووی فرانسه دارد! تووی ذهنم به آن زنیکه ی عجنبی حسادت می کردم و

دوست داشتم به یوزارسیف پیشنهاد بدهم که یک شعبه هم تووی ایران بزند!

تا این همه برده داخل این هرم نترشند و هول بازی ها از این فرهنگ چندهزار ساله رخت ببندد!

من پیشنهادات خیلی خوبی برای حفظ فرهنگ شورت ِپا کوتاه دارم! ولی من یک برده ی سیاهم که صدای

نعره ام به گوش سگ های پشت وی آی پی هم نمیرسد!

اگر من را به عنوان یک برده میکروفن به دست ببرند نوک ِهرم قادرم تا خود صبح اراجیف ببافم! اما ترجیحم این

است که فعلا نبافم.

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی