1 تو که عاشق 1...
روزی خواهد رسید، برای من فراموشی، برای تو پشیمانی.
روزی که با گلهای نرگس به تنها آدرسی که یکبار برایت اس ام اس کرده بودم تا کتاب ِسفارش هفته ام را برایم بفرستی خواهی آمد...
و پشت در...در آن کوچه ی خالی از مردم...
در لابلای هیاهوی کلاغ ها...به انتظار خواهی ایستاد...
گرچه با لرزش اما دست تو...همان دستی که نوازشگر موهای من بود، روزگاری، به روی زنگ خواهد رفت...گرچه با لرزش...
روزی که عطر گلهای نرگس در دستانت تنها آرام بخش لحظه هایت باشد...تو در انتظار من خواهی ماند...
تو بر در آن خانه ای که روزی آدرسش را برایت فرستادم تکیه خواهی زد...و در قلب این انتظار خواهی پوسید...
روزی خواهد رسید که نومید از گشایش در، سرت را به پنجره ی تاکسی دربست تکیه داده ای...
و مرور میکنی...
من را، ولیعصر را، خنده هایمان را، و باز هم من را...
روزی خواهد رسید...
که تو دلت برای یک آدم ِقدیمی تنگ شده باشد...
برای من...برای کهنه ترین خاطراتت...
روزی که بخواهی بشنوی...مرا...صدایم را...
روزی برای تو پر از پشیمانی
و برای من پر از عطر فراموشی...
روزی که من برای همیشه فراموش کرده ام...تو را...لبخند را...صدا را... و تا ابد رفته ام...
از تنها آدرسی که تو از من داری...
+
کانگوروی آبی
برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری