سالگیم یا حتی روز کنکورم یا حتی اولین روز مدرسه یا دانشگاه یا روز عروسی افشین که کلی قر ریز و درشت
دادم یا حتا روز شاگرد اولی پنجم دبستانم با تقلب علوم از سیمین یا حتا روزی که بابا برام گوشی خرید یا حتا
روزایی که از نمایشگاه کتاب برگشتم خونه، یا حتا اون جمعه ی تابستونی که میرفتیم بیرون کیف دنیا رو کنیم،
یا حتا اون روزی که نتایج کانون اومد و من از دیوار راست بالا رفتم یا حتا روزی که یحیی خدابیامرز بهم گفت
دوسم داره! یا حتا روزی که سرد بود اما دستای گرمی دور و برم بود یا حتی روزی که بجای کلاس مدنی رفتم
تیاتر و حضور غیاب انجام نشد یا حتا روزی که گرفتم خوابیدم بجای رفتن کلاس و همش کنسل شد یا حتی
روزی که دکتر بیگ زاده مهربون شده بود یا حتا روزی که از فلانی خدافظی دوس داشتنی ای کردم و نه هیچ
کدوم اینا.
من اون بعدظهر کسلی رو دوس دارم که هیچی حالم رو خوب نمیکرد و تووی وب گردیام برای اولین بار چشم یا
شایدم گوشم خورد به آهنگ " تو ماهی و من ماهی این برکه ی کاشی" حجت اشرف زاده و کلی جهانم فرق
کرد و کلی خدا اومد بغلم کرد. بهترین روزا یه مدل دیگه ن. سخت نگیریم.
+الان احساس میکنم علیرضا بدیع رو اندازه خودم دوسش دارم. خدایا حفظش کن.