کشیدن عینک آفتابی از کیفم را نداشتم.منتظر بودم مسافرهای دیگر بیایند و تاکسی حرکت کند.
بعد از چند دقیقه همین طور هم شد. آفتاب همچنان نصف صورتم را داشت میسوزاند و چشمانم را ذوب میکرد.
باد گلوله های داغ را به صورتم پرتاب میکرد.لای موهایم می پیچید و همه ی وجودم را آتش میزد.
به قدری بیحال بودم که توانایی فرار ازنور آفتاب را نداشتم.از شدت تشنگی و گرسنگی حالت تهوع گرفته بودم.
داشتم به آن شب یلدایی فکر میکردم که چهارتایی گذرانده بودیم. به پایانه که رسیده بودم هیچ تاکسی نبود.
برف به شدت می بارید و سرمای عجیبی بود. حس میکردم استخوان هایم شکسته اند.
خیلی غذا خورده بودم. چهارتایی از دانشگاه ناهار و شاممان را یکی کرده بودیم و رفته بودیم تجریش.
غذا تووی معده ام سنگینی میکرد و حالت تهوع داشتم.
اوضاع امروزم درست نقطه ی مقابل آن شبم بود!
هر دو سخت و سخت و خیلی سخت!
تووی ذهنم داشتم آسمان ریسمان می بافتم که برای مامان توضیح بدهم که خیلی اوقات دست خود آدم
نیست! میدانستم که نه مامان و نه بابا و حتی سحر با همه ی غرغر هایش تووی این مسائل سخت گیر
نیستند. چیزی که برایم سخت بود عذاب وجدان خودم بودم!
همین دو روزی که تووی خاطرم مانده اوج رنج و عذابی ست که متحمل شدم!
به نظرم "منصفـــانـــه" چیز دیگری ست.
برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری