خرید بک لینک
سمت چپ صورتم داغ شده بود. آفتاب داشت چشمم را ذوب میکرد اما به قدری بیحال بودم که حوصله ی بیرون

کشیدن عینک آفتابی از کیفم را نداشتم.منتظر بودم مسافرهای دیگر بیایند و تاکسی حرکت کند.

بعد از چند دقیقه همین طور هم شد. آفتاب همچنان نصف صورتم را داشت میسوزاند و چشمانم را ذوب میکرد.

باد گلوله های داغ را به صورتم پرتاب میکرد.لای موهایم می پیچید و همه ی وجودم را آتش میزد.

به قدری بیحال بودم که توانایی فرار ازنور آفتاب را نداشتم.از شدت تشنگی و گرسنگی حالت تهوع گرفته بودم.

داشتم به آن شب یلدایی فکر میکردم که چهارتایی گذرانده بودیم. به پایانه که رسیده بودم هیچ تاکسی نبود.

برف به شدت می بارید و سرمای عجیبی بود. حس میکردم استخوان هایم شکسته اند.

خیلی غذا خورده بودم. چهارتایی از دانشگاه ناهار و شاممان را یکی کرده بودیم و رفته بودیم تجریش.

غذا تووی معده ام سنگینی میکرد و حالت تهوع داشتم.

اوضاع امروزم درست نقطه ی مقابل آن شبم بود!

هر دو سخت و سخت و خیلی سخت!

تووی ذهنم داشتم آسمان ریسمان می بافتم که برای مامان توضیح بدهم که خیلی اوقات دست خود آدم

نیست! میدانستم که نه مامان و نه بابا و حتی سحر با همه ی غرغر هایش تووی این مسائل سخت گیر

نیستند. چیزی که برایم سخت بود عذاب وجدان خودم بودم!

همین دو روزی که تووی خاطرم مانده اوج رنج و عذابی ست که متحمل شدم!

به نظرم "منصفـــانـــه" چیز دیگری ست.

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت: 19:45

صفحه بندی