"خ" از داخل دستشویی همچنان داشت به حرفهاش ادامه میداد "میدونی چیه زهرا؟ من دلم براش تنگ میشه
هر چقدرم دلگیر باشم بازم دوسش دارم"...رژ لبی که از وسایل الی کش رفته بودم رو برداشته بودم و روی لبام
می کشیدم و لبام رو به هم میمالیدم تا خوب رنگشو بگیره...
"خ" همچنان داشت ادامه میداد که"آخه بابا منم دل دارم دلم تنگ میشه ! دوست دارم مرتب ببینمش...بیشتر
گیردادنامم واسه همینه"
از آینه فاصله گرفتم و مقنعه ام رو کمی دادم عقب و موهامو چتری کردم...نه نه چتری خوب نیست با تیپ
امروزم ، پس دادمشون بالا...آها این شکلی بهتره... "خ" که نگران زنده بودنم شده بود در رو باز کرد و داد زد که
"مردی؟؟؟"...نگاش کردم و گفتم "هـــا؟!"...اخماش رفت تو هم و چش غره رفت و گفت "زهـــــــرمااار"
با هم خندیده بودیم و زده بودیم بیرون...ساعت رو که نگاه کردم با خودم گفتم آره...الان وقتشه!
شماره ش رو گرفتم...بعد دو بار تماس بالاخره جواب داد..."زهرا من خواب موندم"!
گوشی رو از گوشم فاصله دادم و با بغض به "خ" نگاه کردم...نگران شد...با ناراحتی گفتم "همه شون لنگه ی
همن! نمی فهمن دلتنگی یعنی چی"...بدون کلمه ای حرف جنازه مون رو رسونده بودیم به ماشین...
قول و قرار گذاشته بودیم که حق نداریم به این روند آویزون بودن ادامه بدیم...
طاقتمون فقط تا شب بود! آخر شبا آدما یه آدمای دیگه ن...همزمان پی ام داده بودیم که"خیلی دلم تنگشه
لعنتی..." بعد شروع کرده بودیم دلداری دادن...!
برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری