
یک بار که داشتم قدم میزدم این فکر مثل سیل در سرم سرازیر شد: بزرگ ترین تفاوت من و پدرم این بود که منسادگی را می پسندیدم و او پیچیدگی را. نمی گویم در رسیدن به سادگی موفق بودم، فقط این که ترجیحش می دادم، همان طور که پدرم ترجیح می داد جوری همه چیز را پیچیده و گل آلود کند که دیگر نتواند چیزی را درست ببیند. جز از کل | 339 پیچیده ها رو ساده کنیم. سختا رو آسون. مهما رو بی اهمیت و به همین ترتیب کل زندگی رو بریم جلو. ...
ادامه مطلب