دیروز ظهر بود دوست قدیمی مامانم آمده بود خانه مان دیدن دوست قدیمی اش!
نشسته بودند و حواس خود را از خیالها پرت کرده بودند...
تصویری که توی ذهن من ساخته بودند...
آدم ها، حرف ها، خنده ها.
دیروز توی بی آر تی از ایستگاه نمایشگاه تا صدر گوشی به دست گریه کرده بود!
یک خانم جوان که شالش را برای پنهان کردن اشک هایش، همان حال بدش، روی صورتش پهن
کرده بود.
دیروز توی مترو از ایستگاه توحید تا دروازه دولت و حتی ایستگاه های بعد تر گوشی به دست گریه
کرده بود! لابلای هق هق هایش از دلتنگی می گفت و افسردگی برادرش! خانمی که تلاشی برای
پنهان کردن احساسش، همان اشک هایش نمی کرد!
دیروز هیجان تمام وجودش را برداشته بود، دوست بیست ساله ی من که می خواست آخرین قدم
را بردارد...
دیروز آدم ها
امروز آدم ها
فردا آدم ها...
کاش می شد از هم کوچید...
کاش می شد تنها بود و تنها ماند و تنها مرد!
غصه همان جایی شروع می شود که بودن فقط یک 1 باشد!
کاش میشد خلوتی ساخت...و در آن خلوت زیست...لااقل بی توقع زیست...بی سایه ها...
بی همسایه ها...
برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری