خرید بک لینک

تکرار.

هف هشت سال پیش بود، کلاس دوم راهنمایی بودم.
همون آخرای آذری که خبر دادن معلم ریاضی کلاس ما عوض شده و یه معلم فوق العاده بد اخلاق به جاش اومده. یه معلم فوق العاده بداخلاقی که قبل از تشکیل اولین کلاسش خط و نشون هاش رو کشیده بود و دستور داده بود فردا اول ساعت با کتاب کاری که معرفی کرده سر کلاس حاضر باشیم که درسش عقب نمونه!
هف هشت سال پیش بود و همین ساعتای بعدظهر ِسردِپاییزی که صدای اذان از مسجد نزدیک مدرسه میومد تو راه ِخونه بودم و هی دلم داشت می ترکید از ترس و غصه!...
الان که یادش میوفتیم هم خندم میگیره و هم قربون صدقه ی ده دوازده سالگیام میرم!
بعدش به هف هشت سال دیگه فک میکنم ، به این که یه بعدظهر ِآخر ِآذر ِسرد قراره یاد ترس و تنفرم از آیین دادرسی کیفری بیوفتم و دلم غنج بره واسه بیست و یکی دو سالگیام...
تهش هم دلم میخواد همه ی هف هشت سال ِدیگه هام رو بسپارم دست خدا و نگران هیچی نباشم...
هنوز هست...همه ی لحظه ها...
برچسبها:
ویرایش نشده ها

+ کانگوروی آبی


برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی