یک ساعت.
• ∞ یک ساعت پیش برات نوشتم دلم گرفته، جوری که تو اصلا نفهمی دل گرفتگی چقدر زیر و رو کردن دیروز میخواد و چقدر کاسه کاسه سر کشیدن دلهره ی فردا. یک ساعت پیش تکیه دادم به پشتی مبل و خیره موندم به زندگی، جوری که خودم هم نفهمیدم خیره به کدوم گوشه و زاویه. تو مدام دود سیگار میدادی تو ریه ی من. همون یک ساعت پیشی که دستم به ظرف خاکستر سیگار خورد و همش ریخت روی میز. یک ساعت پیشی که برای هر دوی ما فرقی با غرق شدن تو منجلاب "نمیدونم چه مرگمه" نداشت یه آدم تو یه زاویه مضحک بیمارستان پا به پا می سابید و پنجه تو پنجه ی یه غده بود که بذار من بیشتر نفس بکشم. یک ساعت ، یک ساعت، یک ساعت. تو چی میفهمی از یک ساعت. هیچی، تا وقتی مفته تو چنگت... یک ساعت پیش یه آدم یک ساعت دیگه ای نداشت. از کجا معلوم یک ساعت بعد ما این سهمو داشته باشیم؟، مفت و مسلم! . به یاد فروه_فاموری
+
کانگوروی آبی
برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری