و هرشب بعد از خاموش شدن چراغ ها و پیچیدن صدای کولر تنهای همسایه مان ،
دراز می کشم و به تک تک آنهایی که می شناسم فکر میکنم.
و نمیدانم کجای افکارم خواب دستم را میگیرد و میبرد، میبرد که کمی خستگی در کنم.
من آدم های زیادی می شناسم و از میان این آدمها دخترانی را می شناسم که ظهر روز گذشته تووی ماشین
شوهرشان نشسته اند منتظراند که شوهر و دخترشان از فروشگاه روبرویی عروسکی که دخترشان نشان
کرده است را بخرند و بیایند، دخترانی که شوهرانشان مهربان اند و کاری، اما فقط مهربان اند و کاری!
و شوهرانشان "او" ی قصه های دیروزهای دخترانی که من می شناسم نیستند.
من آدم های زیادی می شناسم و از میان این آدمها مردانی را می شناسم که تووی ماشین نشسته اند
و منتظر اند که همسر و خواهرشان از پارچه فروشی روبرویی بیایند ، مردانی که همسرشان مهربان اند و زیبا،
اما فقط مهربان اند و زیبا!
و همسرشان "او"ی ترانه های دیروزها ،هنگامه ی طلوع های ساحل نیستند.
من آدم های زیادی را می شناسم و از میان این آدمها مردان و زنانی را می شناسم که هرگاه خلوتی
نصیبشان می شود hero را گوش می دهند ،برای وقتهای خفگی شاید...

برچسب:
نویسنده: سپیده بختیاری