خرید بک لینک

روی عنوان زیر کلیک کنید.

ذخیره ی دنیا

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: جمعه 25 بهمن 1398 ساعت: 17:16

بین هم دانشکده ای هایمان، نه نه! کلا بین هم دانشگاهی هایمان!

یک ویروسی پخش/منتشر/اشاعه/سرایت شده است که اگر

یک نفر بزند روی شانه ام و بگوید شنیدم از چهار پنج تا پسر خواستگاری

کردی! واقعا؟! قابلیت این را دارم که لبخند بزنم و بگویم آره واقعا!

همشم جواب نه میشنوم!

ما عاشق همه ی شماییم. مفتخر باشید.


برچسبها:
ویرایش نشده ها

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 9:30

خواب موندن سر امتحانی که از اول ترم کتابش متکای زیر سرت بوده وچنگال ِغذا خوریت و حتی دستمال توالتت! جبران و کفاره تمامی گناهان کرده و نکرده است. هوش از سرم پرید از دیدن ساعت! ۷:۲۵؟ ولی من رسیدم. من همیشه میرسم ^_^ گرچه ده دقیقه دیر اما خب در نوع خودش هیجان داشت جا گذاشتن کلاه تو آسانسور و پریدن جلو تاکسی سر بلوار و دو تا یکی کردن پله های تجریش. وقتی هم که رسیدم یادم بود به قولم عمل کنم. تنها کسی که خیلی نگران بود مامان بود. "الو مامان راحیل من رسیدم خدافظ" ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: جمعه 29 دی 1396 ساعت: 9:30

چشمم که به آرشیو افتاد، دیدم این سومین دی ماهیه که اینجام...البته به عبارتی پنجمین! (آرشیومون رو بلاگفا کشت!یادمون نرفته!) رفتم و دوتا دی ماه قبلی رو خوندم... مطالب زیاد نبود...حجیم هم نبود...حتی میشه گفت مهم هم نبود! ولی یه چیزی هنوز زنده ست.. من توی دو تا دی ماه گذشته امیدوارم! من توی این دی ماهی هم که داره میگذره و هم نفسم باهاش امیدوارم! آدمی به امیده که زنده ست. برچسبها: ویرایش نشده هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: يکشنبه 24 دی 1396 ساعت: 9:10

اینجا قلمرو کوچک من است.
نه برای حکمرانی!
برای آشتی با قلم.
_________________________
_________________________
من نویسنده نیستم اما می نویسم!
.
نظردهی بسته است!
___________
+قضاوت نکنیم ، هیچ کس را
______________________

این ایمیل برای هر مدل کار و باریه!
هرجور درد دل و حرف حساب و بی حساب.
نصف شبی هم کار داشتی ایمیل بزن :)

[email protected]


برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 18:52

من کنار خط آهن بازی کردهام، از دکلها بالا رفتهام، تو حوضهای تصفیه آب تنی کردهام. و بعدها، عشق رو تو قبرستون ماشینها تجربه کردهام. رو صندلیهای جرخوردهی اسقاطیها. خاطرههایی که دارم شبیه پرندههایی هستن که افتادهان تو نفت سیاه، ولی به هر حال، خاطرهان. آدم به بدترین جاها هم وابسته میشه، این جوریه. مثل روغن سوختهی ته بخاریها.

«منگی»، ژوئل اگلوف، نشر افق

کپی شده از وبلاگ هویج بنفش...

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: شنبه 23 دی 1396 ساعت: 18:52

-بچا بریم چایی بخوریم؟+بریم ولی برگردیم بالا. -کدوم بالا؟ _طبقه ی کتابخونه جانش رو میگه. [خنده های سه تاییمون] - اگه فلانی رو ببینم مهمون من! +عوووو دست و دلباز شدی دیوونه:)) _ایشالا که میبینیم همگی! مهمون خودت! [خنده های سه تاییمون] +منو که میدونید نمیتونم چایی نگه دارم! خاطره دستتو میبوسه:)) -عی بمیری تو رو بگیر کیفمو چاییتو بده. _بچا بریم بالا واقن؟ هوا خوبه! +شیوا :/ کوفت خوبه...مرض خوبه... -چش چش میریم خفه شو شیوا ^_^ [خنده های سه تاییمون] +بریم ازین کلاسا که میزگرد داره. _برو توو ایناها همین اولیه. -اه برید توو من باز خنده ی نقطه خ پایین رو دیدم. +چه چشای بدسلیقه ای [خنده های سه تاییمون] _زهرا خیلی بدنشستیاا...بیا اینور عین آدم بشین اونجا چه میکنی:/ -احمقه دیگه! +یه قند بندازید تو چایی من سرد شد! -اول تو اون آهنگ مزخرفتو قط کن! _آره باو یه شاد بذار. +"همین که رفتی و مردم/ تلاش کن که برگردی و در کمال خونسردی / مرا به خاک بسپاری" -چاییت سرد میشه ها، زهرا! +بچا خدافظ. [...] گفتم بهش چاییت سرد میشه. لب همین پنجره نشسته بود. خوب بود. حالش خوب بود. ولی خسته بود. رفت. چاییش سرد شد. ببینید چاییشو. یخ زده. مث دستای من. برچسبها: ویرایش نشده هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: دوشنبه 18 دی 1396 ساعت: 23:46

رستم: تو که بدین خردی رستم را می آزمایی بگو نام چهاربن را شنیده ای؟

سیاوش: آب و باد و خاک و آتش

رستم: کدام چیره ترند؟

سیاوش: هر دم یکی، چون تشنه ای آب، چون خونت بریزند خاک، چون در

گذری باد، و چون دلت بسوزد آتش...

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:03

نمیدونی تو که عاشق نبودی... روزی خواهد رسید، برای من فراموشی، برای تو پشیمانی.روزی که با گلهای نرگس به تنها آدرسی که یکبار برایت اس ام اس کرده بودم تا کتاب ِسفارش هفته ام را برایم بفرستی خواهی آمد...و پشت در...در آن کوچه ی خالی از مردم...در لابلای هیاهوی کلاغ ها...به انتظار خواهی ایستاد...گرچه با لرزش اما دست تو...همان دستی که نوازشگر موهای من بود، روزگاری، به روی زنگ خواهد رفت...گرچه با لرزش...روزی که عطر گلهای نرگس در دستانت تنها آرام بخش لحظه هایت باشد...تو در انتظار من خواهی ماند...تو بر در آن خانه ای که روزی آدرسش را برایت فرستادم تکیه خواهی زد...و در قلب این انتظار خواهی پوسید...روزی خواهد رسید که نومید از گشایش در، سرت را به پنجره ی تاکسی دربست تکیه داده ای...و مرور میکنی...من را، ولیعصر را، خنده هایمان را، و باز هم من را...روزی خواهد رسید...که تو دلت برای یک آدم ِقدیمی تنگ شده باشد...برای من...برای کهنه ترین خاطراتت...روزی که بخواهی بشنوی...مرا...صدایم را...روزی برای تو پر از پشیمانیو برای من پر از عطر فراموشی...روزی که من برای همیشه فراموش کرده ام...تو را...لبخند را...صدا را... و تا ابد رفته ام...از تنها آدرسی که تو از من داری... + کانگوروی آبی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: شنبه 9 دی 1396 ساعت: 13:03

بهش گفته بودم خونه نمون...

جواب پیامم رو نداده بود...

زنگ زده بودم تاکید کنم که تنها نمونه...

بره خونه ی عزیز...اصلا پاشه بیاد خونه ی ما...

این حرفا هیچی از غصه ش کم نمی کرد...

رفتم دم خونه ش...با جعبه شیرینی و کیسه آجیل و میوه...در رو باز

کرده بود و بدون این که تعارفم کنه برم توو خونه تشکر کرده بود و در رو

روم بسته بود...

دردش بی کسی نبود، بی "او"یی بود...

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: يکشنبه 3 دی 1396 ساعت: 1:30

خوبیش اینه همون اندازه که آدما کوچیکن؛ خدا بزرگه :))

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 5:06

قرار بوده که فقط زنده نباشیم...قرار بوده زندگی هم بکنیم... دیروز ظهر بود دوست قدیمی مامانم آمده بود خانه مان دیدن دوست قدیمی اش! نشسته بودند و حواس خود را از خیالها پرت کرده بودند... تصویری که توی ذهن من ساخته بودند... آدم ها، حرف ها، خنده ها. دیروز توی بی آر تی از ایستگاه نمایشگاه تا صدر گوشی به دست گریه کرده بود! یک خانم جوان که شالش را برای پنهان کردن اشک هایش، همان حال بدش، روی صورتش پهن کرده بود. دیروز توی مترو از ایستگاه توحید تا دروازه دولت و حتی ایستگاه های بعد تر گوشی به دست گریه کرده بود! لابلای هق هق هایش از دلتنگی می گفت و افسردگی برادرش! خانمی که تلاشی برای پنهان کردن احساسش، همان اشک هایش نمی کرد! دیروز هیجان تمام وجودش را برداشته بود، دوست بیست ساله ی من که می خواست آخرین قدم را بردارد... دیروز آدم ها امروز آدم ها فردا آدم ها... کاش می شد از هم کوچید... کاش می شد تنها بود و تنها ماند و تنها مرد! غصه همان جایی شروع می شود که بودن فقط یک سایه باشد! کاش میشد خلوتی ساخت...و در آن خلوت زیست...لااقل بی توقع زیست...بی سایه ها... بی همسایه ها... برچسبها: ویرایش نشده هاادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت: 5:06

تکرار. هف هشت سال پیش بود، کلاس دوم راهنمایی بودم.همون آخرای آذری که خبر دادن معلم ریاضی کلاس ما عوض شده و یه معلم فوق العاده بد اخلاق به جاش اومده. یه معلم فوق العاده بداخلاقی که قبل از تشکیل اولین کلاسش خط و نشون هاش رو کشیده بود و دستور داده بود فردا اول ساعت با کتاب کاری که معرفی کرده سر کلاس حاضر باشیم که درسش عقب نمونه! هف هشت سال پیش بود و همین ساعتای بعدظهر ِسردِپاییزی که صدای اذان از مسجد نزدیک مدرسه میومد تو راه ِخونه بودم و هی دلم داشت می ترکید از ترس و غصه!...الان که یادش میوفتیم هم خندم میگیره و هم قربون صدقه ی ده دوازده سالگیام میرم!بعدش به هف هشت سال دیگه فک میکنم ، به این که یه بعدظهر ِآخر ِآذر ِسرد قراره یاد ترس و تنفرم از آیین دادرسی کیفری بیوفتم و دلم غنج بره واسه بیست و یکی دو سالگیام...تهش هم دلم میخواد همه ی هف هشت سال ِدیگه هام رو بسپارم دست خدا و نگران هیچی نباشم...هنوز هست...همه ی لحظه ها...برچسبها: ویرایش نشده ها + کانگوروی آبی ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

یه وقتایی دلم شدیدا برای "نترسیدن" تنگ میشه...

مهمترین چیزی که بهش نیاز داریم، آرامش..

این که ذهنم انقدر آروم باشه که تو اولین لحظات یه اتفاق دلم

شور ِیه اتفاق بد رو نزنه!

حس کنم ، نه! لزوما معنای بدی نداره!

از خدا جز این نخوایم، روشنی دل...

خدایا، هوامو داشته باش...عمیقا به گرمای دستات نیاز دارم...

+استرس الکی!

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

از یک جایی به بعد بروید بیرون آن فضای بسته و خفه، به این فکر کنید که رسالتتان جز حال خوب ساختن نیست! نفس عمیقی بکشید و برگردید... مثل امروز من، برای از پشت در آغوش کشیدن هیچ وقت دیر نیست...  ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: سپیده بختیاری تاريخ: سه شنبه 28 آذر 1396 ساعت: 23:22

صفحه بندی